امروز همه اش دلم می خواست با یکی حرف بزنم . لیست شماره های موبایلم را دوبار از اول تا آخر نگاه کردم ، اما آخرش نفهمیدم دلم می خواهد با کی حرف بزنم .

زنگ زدم خانه . مامان خانه نبود 10 دقیقه با خواهرک حرف زدم . ظهر دوباره زنگ زدم و با مامان حرف زدم .دلم نمی خواست خداحافظی کند الکی گفتم : می خواستم یه چیزی بگم اما یادم رفته !

اما بالاخره مجبور شدم قطع کنم .- پول موبایلم زیاد آمده - ، باز هم سبک نشده بودم . باز هم ته دلم کلی حرف مانده بود که نمی دانستم باید به کی بگویم .

.

حالا حرفهایم راه گلویم را بند آورده است .

.

چ.ن. : این جمله را زمانی در 360 نوشته بودم :

شده ام ضحاک مار به دوش . که مارهایم بجای دیگر آدمیان ، مغز خودم را می خورند .

حالا همین حال را دارم ...

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریکی مارتین

خب به خودم زنگ میزدی بد اخلاق

مونیکا

سلام احوال خانم.شماره منو مگه نداشتی بی معرفت؟راست می گی هرکسی برای یه حال و هواییه من حرفمو پس گرفتم اصلا عوض نضدی به قول خودت یه دوره ای می گذره بعد باز همونی[چشمک]

شهلا

میدونم شماره موبایل من را در موبایلت نداشته باشی!!![چشمک] چقدر لحظات بدیه این وقتها[تایید] امیدوارم زودتر خوب بشی نازنینم. [گل][ماچ]

مایا

امان از این دل هوائیمون....

شهاب

سلام چند وقت پیش می خواستم بعد از کار برم بیرون با یکی و البته نه حتی برای حرف تنها برای یه شام کوچیک تو بگو هزار بار این موبایلو فشار دادم یه شماره هم از توش بیرون نزد دست از پا دراز تر رفتم خونه

عادله

شهاب جان بیا شماره همو داشته باشیم برای همچین مواقعی خوبه ![نیشخند]

امیر

این دلتنگی ها رو خوب میفهمم

خاطره

منم گاهی که تهرونم همین طوری میشم دوست دارم ببینمت عادله جان من فعلا یکشنبه تا سه شنبه تهرانم محل اقامتم هم نزدیک همون گلدیسه

کامیار

این مسئله ای که به کرات برام پیش اومده و دکمه اسکرول موبایلم از فرط بالا و پایین کردن شماره ها بی رنگ شده.... همذات پنداری جالبی بود ممنون