حکایت ما هم شده است داستان آن کسی که شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند !
آمدیم که فقط تعطیلات عید را بمانیم و برگردیم ، حالا انگار میخکوبمان کرده اند .یعنی کارمان لنگ آن آقای رئیس مرکز استان است که نامه ای را امضا بفرمایند و بعد آن را بار قاطری ، چیزی کنند و چند ماهی طول بکشد و برسد اینجا و بعدش ... اوه .
.
اینکه هیچ کنترلی بر اوضاع نداشته باشی کمی دیوانه کننده است . ناچار باید جگرت را به دندان بگیری که مبادا صدایت بلند شود . اخلاقم هم کم کم گه مرغی می شود . - هر چند که هیچ وقت به آدمیزاد نرفته بود ! -
.
دیگر هیچ علاقه ای به آن چیزی که نامش را گذاشته اند وطن ! ندارم . دلم می خواهد بروم . بروم به جایی که چیزهای احمقانه کوچک نشود آرزوی محال .
.
این روزها شده ام مثل این زنهای کور اجاق . وقتی یک دختر کوچولوی ناز موبلند ( خصوصن اگر موهایش را بافته باشند ) می بینم ، دلم ضعف می رود . یاد آن قسمت از فیلم Feast of Love افتادم که پیرمرد به دختر جوان نصیحت می کرد : بچه دار شو . چه ازدواج کردی و چه نه !!!
اینم یه جورشه این به این معنی نیست که از وقتش گذشته یعنی وقتشه من همیشه همیطوری بودم[چشمک]
انقدر دلم گرفته دارم خفه میشم....
چه دوست جان دلتنگی...
مسالتن:الان یعنی تصمیم گرفتی بچه دار شی؟
موافقم با اون پيرمرد. آدم بايد بچهدار بشه خب[نیشخند]
به امیر : دارم روش فکر می کنم ! [نیشخند]
کاش می دونستم اونی که دلش گرفته کیه ؟ [ناراحت]
زیبا می نویسید به چم راستین واژه عضو کوچکی هستم،بیگانه ای خموش یگانه در اوج خویشتن،می توانی مرا پرواز دهی؟ بیا شاید پرواز را از تو بیاموزم. از روی طاقچه ی اتاقت کمی برایم فریاد بیاور،آخر آرامش در انزوای جان نحیف من جا خوش کرده.......
[نیشخند]به نظر من بچه دار شدن یه ریسکه..نه چون ازدواج کردی یا نکردی... چون ممکنه بچه ات دختر نشه..تازه ممکنه موهاش هم موقع تولد بلند نباشه که ببافه[نیشخند][نیشخند]
منفی بافی کنی کلتو می شکونم!