حکایت ما هم شده است داستان آن کسی که شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند !
آمدیم که فقط تعطیلات عید را بمانیم و برگردیم ، حالا انگار میخکوبمان کرده اند .یعنی کارمان لنگ آن آقای رئیس مرکز استان است که نامه ای را امضا بفرمایند و بعد آن را بار قاطری ، چیزی کنند و چند ماهی طول بکشد و برسد اینجا و بعدش ... اوه .
.
اینکه هیچ کنترلی بر اوضاع نداشته باشی کمی دیوانه کننده است . ناچار باید جگرت را به دندان بگیری که مبادا صدایت بلند شود . اخلاقم هم کم کم گه مرغی می شود . - هر چند که هیچ وقت به آدمیزاد نرفته بود ! -
.
دیگر هیچ علاقه ای به آن چیزی که نامش را گذاشته اند وطن ! ندارم . دلم می خواهد بروم . بروم به جایی که چیزهای احمقانه کوچک نشود آرزوی محال .
.
این روزها شده ام مثل این زنهای کور اجاق . وقتی یک دختر کوچولوی ناز موبلند ( خصوصن اگر موهایش را بافته باشند ) می بینم ، دلم ضعف می رود . یاد آن قسمت از فیلم  Feast of Love افتادم که پیرمرد به دختر جوان نصیحت می کرد  : بچه دار  شو . چه ازدواج کردی و چه نه !!!

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

اینم یه جورشه این به این معنی نیست که از وقتش گذشته یعنی وقتشه من همیشه همیطوری بودم[چشمک]

انقدر دلم گرفته دارم خفه میشم....

امیر

چه دوست جان دلتنگی...

امیر

مسالتن:الان یعنی تصمیم گرفتی بچه دار شی؟

عادله

به امیر : دارم روش فکر می کنم ! [نیشخند]

عادله

کاش می دونستم اونی که دلش گرفته کیه ؟ [ناراحت]

آریانا آریارمن

زیبا می نویسید به چم راستین واژه عضو کوچکی هستم،بیگانه ای خموش یگانه در اوج خویشتن،می توانی مرا پرواز دهی؟ بیا شاید پرواز را از تو بیاموزم. از روی طاقچه ی اتاقت کمی برایم فریاد بیاور،آخر آرامش در انزوای جان نحیف من جا خوش کرده.......

نرگس

[نیشخند]به نظر من بچه دار شدن یه ریسکه..نه چون ازدواج کردی یا نکردی... چون ممکنه بچه ات دختر نشه..تازه ممکنه موهاش هم موقع تولد بلند نباشه که ببافه[نیشخند][نیشخند]