نمی دانم آن اولین باری بود که عاشق شدم یا نه ؟ ولی گمانم برای اولین مرتبه بود . درست یادم نیست سال دوم یا سوم بیرستان بود . تعطیل شده بودیم و با بچه ها جلوی دردبیرستان در مورد نمی دانم چه وراجی می کردیم .که آن شازده از خانه اش که همان نزدیکی بود بیرون آمد و خرامان خرامان از جلویمان رد شد . آن وقت بود که من و دوستم منصوره یک دل نه صد دل عاشقش شدیم .از آن عشقها که فقط مخصوص همان سن و سال است و اوه چقدر هم پر شور .

برایم جالب است که می بینم آن زمان من و دوستم برای مدتی نزدیک به دو سال عاشق کسی بودیم که فقط یک بار دیدیمش و جالب تر اینکه برای هیچ کداممان مهم نبود که آن دیگری هم طرف را دوست داشته باشد و به نوعی تفاهم رسیده بودیم در موردش . مثلن فکر می کردیم چه اسمی به او می آید یا اینکه غذا چه دوست دارد  و از این جور مزخرفات .

عشقی که بعدها تصویرش کمرنگ و کمرنگ شد تا اینکه از یاد رفت و رفت .

نمی دانم چرا یاد آن افتادم اما الان به این فکر می کنم که آیا اصلن آن مرد آن روز دو دختری را که با گونه های گل انداخته مجحوبانه نگاهش می کردند دید ؟

.

چ.ن. : بعضی وقتها هست که آدم دلش می خواهد در مورد چیزی توضیح بدهد اما بعد چشمهایش را می بندد و می گوید : بی خیال !

 

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

ازون نوشته های دوست داشتنی بود عادله بانو

امیر

یک وقتی حوصله داشتی بیا در مورد گردون هم حرف بزنیم ببینیم چکارش کنیم که بهترک شود

ترانه

خاک باغچه ها که تقریبا همون رنگه. پس تو هم عاشق خاکی؟[بغل]

نوید ابلوموف

نوید ابلوموف

من هر روز در هر شرکتی با چند دختر کارمند دوست می شم و کلی باهاشون می خندم! آیا این جمله ای که گفتم ربطی به موضوع داشت؟

سیدو

اونم دیده و بعد هم پیش خودش دودل بوده که میون دو تا دلبر اینور برم یا اونور. [نیشخند]

امید

تا حالا کسی بهت گفته چه وبلاگ کثیفی داری . در مزخرف نویسی هم لنگه نداری چون بی عار رو بی بند و باری . من معمولاً به کسی توهین نمی کنم ولی بدون چقدر از نوشته هات بدم اومده که اینا رو نوشتم .