وقتی از ولایت می آیی به این شهر گنده بی در و پیکر ، برایت تعریف شده نیست که دو ساعت تمام طول بکشد تا از محل کارت برسی خانه آنهم در حالیکه خرد و خمیر شده ای و نای نفس کشیدن نداری چه برسد به اینکه بخواهی وبلاگ بنویسی .

افتاده ام در روزمرگی های زندگی . شرکتی که کار می کنم جای بدی نیست . امیدوارم همیشه روی این عقیده بمانم .

دیروز هم آمده ایم ولایت و انقدر ذوق زده ایم که نگو !

با مادر جان نشستیم و یک لیست نوشتیم از وسایلی که اگر خانه گرفتیم باید تهیه کنیم . جالب است بیشتر وسایل را از قبل داشتیم . از آنجایی که وقتی شروع کردم به قد کشیدن، خاله هایم زیر پای مادر جان نشستند که دختره ممکن است زود شوهر کند و باید از حالا به فکر جهیزیه اش باشی ، مادر بیچاره من هم شروع کرد به خرید خرده ریز برایم . حالا بماند که چقدرش را بعدن - زمانی که دیگر از شوهر کردن من ناامید شده بود - خودش استفاده کرد ! این است که حداقل از بابت داشتن خرده ریز مشکلی ندارم . این رسم مسخره حداقل یک بار مفید واقع شد .

.

واما جناب مستطاب کربلایی حاج آقا چغندر بنده را به یک بازی دعوت کرده اند . از این قرار که اگر روزی هیچ قانون اجتماعی و شرعی وجود نداشته باشد چه می کنی ؟

.

خوب از آنجایی که بنده آدم بسیار مثبتی می باشم هر چه که فکر کردم کار خاصی به ذهنم نرسید اما همیشه یک چیز هست که اعتراف می کنم خیلی دوست دارم در روز بی قانون انجام بدهم . حتی وقتی کوههای سفید را می خواندم خودم را جای آن پسرک می گذاشتم که در شهر متروکه می گشت و از هر فروشگاهی هر چه را که می خواست برمی داشت و از شما چه پنهان خیلی دلم می خواهد آن روز بروم به یکی از این فروشگاههای بزرگ که پر از چیزهای قشنگ است و هر چه که دلم می خواهد برای خودم بردارم .فکر کنم اگر روزی هرج و مرج شود من یکی از اولین آدمهایی باشم که بریزم و مغازه ها را غارت کنم ! البته دزدی در خونم نیست ولی خوب کاریش نمی شود کرد دیگر، دلم می خواهد !

بعدش هم دلم می خواست می توانستم در آن روز بی قانون بروم و سر یکی دو نفر را زیر آب کنم .البته نمی دانم که این کاراصولن از من بر می آید یا نه ؟

دیگر اینکه روسری هم سر نمی کردم و تا می توانستم کلاه و لباسهای عجیب و غریب می پوشیدم . شاید هم شلوارم را می زدم داخل چکمه ام وهی جلوی این مامورین ارشاد قدم می زدم !

آن روز خاص می توانست تبدیل به یک روز جاودانه شود روزی که هیچ باید و نبایدی نیست و تو خودتی و خودت و تمام دلبستگیها و چیزهایی که به آنها اعتقاد داری یا نداری .روزی که نه قانونی است که دستت را ببندد و نه اعتقادات مذهبی کورکورانه ای که چشمت را .

.

برخلاف رسم معمول و عادت مالوف من از کسی دعوت نمی کنم . حوصله ناز و نوز کسی را ندارم . البته می بخشیدها !

/ 35 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نمی دونم

دومن که اينطور که تو نوشتی آدم دلش بی قانونی هم می خواهد اما فکر کنم اگر روزی دچار بی قانونی در اين حد شويم از وحشت نتوانيم از جايمان تکان بخوريم. چه برسد به اينکه روسری هم از سر برداريم و برويم توی مغازه ها گردش ...

ترانه

عادله جون سلام. همه پستهاي قبليت روخوندم. چتر نو مبارک. منهم هيچوقت چتر نميخرم. اگر هم بخرم استفاده نميکنم. کار جديدت هم مبارک. اميدوارم که يک خونه راحت و مناسب بزودی پيدا کنی و مستقل بشی.

نيوشا

من امکسال يلدا فال نگرفتم اصلا حسش نبود...

فريبا

ممنون از تبريکت عزيزم (اين بازی چه خيال انگيزه)

دوست

من که اصلاْ دلم نمی خواد ی روزم هرج و مرج بشه چون فجايع جبران ناپذيری به بار مياد. چه قلنبه حرف زدماااااااا

روهام

همين وقت ها ست که ادم اون ذات خودشو نيشون می ده!!!

shaminelli

داستان هرج و مرج شدن يک کشور ٬ ممکنه خيلی خوشايند به نظر نياد ٬ اما گاهی وقتا فانتزيش می تونه خيلی موارد خوبی رو روشن کنه . من که انصافا از خوندن اين نوشته ٬ فارغ از جنبه های شکلی یعنی نوع نوشته و ادبيات صريح و ساده و زبان دلی که به کار برده ٬ از نظر محتوايی باهاش حال کردم . داستان روسری يا اون داستان مغازه های قشنگ و يا موارد ديگه هر کدومش يه دنيا لذت درش نهفته ست ! حتی توی خوندنش !!

عادله

وای شما چقدر خوبيد shaminelli جان

عرفان

منم خوشحالم از آشناييتون

پوريا كاظمي

یا علی مدد مثل همیشه بسیار عالی . به ما هم سر بزنید یا علی مدد