به مامان گفته بودم که تا عید نمی آیم خانه . اما حس می کردم نمی توانم تا آن موقع صبر کنم .انرژی ام تحلیل رفته بودم . یکی دو هفته اخیر را حال خوشی نداشتم .دیروز شال و کلاه کردم و آمدم . بیشتر برای تجدید قوا .

حالا از صبح همه اش در اتاقم هستم .

.

دیورز توی اتوبوس جلوی من آقای میانسالی نشسته بود که قیافه محترمی داشت . آمد و چپید گوشه صندلی چنان خودش را چسبانده بود به شیشه که انگار دلش می خواست برود آن طرف پنجره .تازه آن وقت بود که فهمیدم . تیک عصبی داشت . مدام کله اش را تکان می داد .نمی دانم چرا ولی فکر می کردم که خیلی تنهاست . آنقدر دلم برایش می سوخت که سعی میکردم نگاهش نکنم . چون مطمئن بودم اشکم در خواهد آمد .

.

دیروز می آمدم و همه اش فکر می کردم کاش می توانستم تو و عید را باهم داشته باشم .

کاش این روزها تو را از من جدا نکند .

و هیچ چیز دیگر ...

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادله

یعنی چی آیدین ؟ من به تو خیانت کردم ؟ یعنی چی این حرف ؟ من همیشه بهت وفادارم . باور کن [نیشخند]

طلا خانم

دختر مامانی مامان هوارتا بهت خوش بگذره . [چشمک][لبخند][گل]

چهار ستاره مانده به صبح

من تنهايي رو، تنها زندگي كردن رو، تنها توي اتاق موندن رو ... بيشتر مي‌پسندم اما، ...

امیر

خوبه که رفتی خونه...باتری هامون یه وقتایی شارژ لازم یمشن.اما در باب داشتن همزمان عید و...خوب میفهمم چی میگی

سیدو

گاهی وقتا این دور شدن ها لازمه . چی هی به هم بچسبین ، بابا جون یک وقتایی لازمه نفس کشید . [نیشخند]

عاطفه

آی می فهممت عادی جونم آی درکت می کنم...تازه سر پیری این جور حسها بیشتر آزار دهندست[ناراحت]

جوجو

نمیدونم چرا احساس می کنم اون دخترک سر زنده همیشگی نیستی. احساستت قلقلک داده شده؟

پدرو

زیاد هم خودت رو ناراحت نکن...ما همگی به نوعی تیک عصبی داریم توی این جامعه.

ترانه

کاش عید تو رو ا زاون جدا نکنه. آمین.[لبخند]