ساعت یازده صبحه . الان باید آرایشگاه باشی . حتمن موهتاتو با بیگودی پیچیدن و توی هوای به این گرمی نشستی زیر سشوار . ولی با خودم فکر می کنم نه دیگه الان دیگه موها رو بیگودی نمیپیچن . شاید هم دارن صورتت رو آرایش می کنن . سعی می کنم تصور کنم که چه حسی داری ؟ مطمئنم که خوشحال خوشحالی با یک عالمه دلشوره . خوبه که عقدتون یک هفته قبل بود وگرنه الان چه حالی داشتی .

یادم رفت ازت بپرسم لباست چه رنگیه ؟ سفید یا صورتی ؟ داماد کجاست ؟ می دونم که دل توی دلش نیست . که مدتهاست لحظه شماری کرده برای این روز . که از همون اولین باری که دیدمتون عشق رو توی چشماش دیدم و تو یادته چقدر ناز کردی براش ؟ طفلکی . ولی خوب اگه اون تردیدها و دلواپسیها نبود شاید امروز اینهمه اطمینان وجود نداشت . اینهمه عشق .

این روزای آخر که درگیر خرید و کارهای خودت بودی زنگ که می زدی با نگرانی می پرسیدی حالت خوبه ؟ غصه که نمی خوری ؟...

می خوام بگم یه چیزایی هست که آدم تا آخر عمر فراموش نمی کنه . می خوام بگم امروز خیلی خوشحالم که خیلی دلم پیش دلتونه . که دوست داشتم می تونستم توی جشنتون باشم .

که بگم امیر حسین و نرگس عزیزم پیوندتان مبارک . شادزی ، مهر افزون .

/ 20 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هومن

سلام ممنون واسه نظر! نوشته هات جالبه ولی یه ذره اگه شخصیتا قوی تر ساخته بشن بهترم میشه! درسته داستان کوتاهه اما بازم... بهر حال ممنون و امیدوارم موفق باشی!

ترانه

چند تا سوال برام پیش اومد: 1-چرا زنگ نزدی مطمئن شی بیگودی پیچیده یا نه 2-چرا فکر کردی لباسش باید صورتی باشه؟ 3-اینو قبلا جواب دادی که چرا تو قرار بوده غضه بخوری 4-چرا با اینکه دوست داشتی نرفتی عروسیشون 5-عروس و داماد دقیقا چه نسبتی با شما دارند و آیاداماد با شما محرم هستند که عزیزم خطابشون میکنید؟[عینک]

جامه دران

همچی گفتی ما فکر کردیم عروسی خودته ...!

مونیکا

بلاگ جدید مبارک خانم بی معرفت منو حذف کردی؟باشه ملالی نیست .من که روم زیاده بازم میام از در بیرون کنی از دیوار میام[نیشخند] قسمت خودت خانم البته از نوع میلیاردرش[چشمک]

مونیکا

کی گفت منو حذفیدی؟[قهر]نه خداییش عجب آدم کوری بوده ها[تایید]

محمدرضا

آقا! تبریک![نیشخند] چه خوشگل شده اینجا!

عادله

به هومن : مطمئنی من داستان می نویسم ؟!!! به ترانه : 1-خوب بعدن می پرسم 2-چون نامزدیه نه عروسی 3-کی جواب دادم ؟ 4-چون اون تهرانه و من ولایت و ما مهمون داریم 5-عروس و داماد هر دو ظاهرن دوستای منن ولی در واقع عروس خواهرمه و داماد برادر . هردوشونو خیلی دوست دارم به مونیکا : هوو جان شماره عینکت گمونم باید عوض بشه [نیشخند] به محمد رضا : مطمئن نیستم اما فکر کنم باید می گفتی خانم ! [چشمک]

نسیم

همینکه وسط دلگیریات یاد خواهر منم هستی یه دنیاس...منم دلگیرم...

نرگس و امیرحسین

اولندش که ساعت یازده ما حفتمون خواب بودیم دومندش که جاتون خالی بودتا ساعت یازده شب زدیم رفصیدیم و شام از کیسه ات رفت سومندش که لباسم نقره ای بود تازه کراوات داماد هم نقره ای بود چهارمندش از حالا آماده شو واسه عروسی هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نمی شود پنجمندش قربان شما مرسی واسه این پست قشنگ ایشالله سر عروسی شما در گروه حرکات موزون چه بکنیم ما مرسی عادله عزیز از اینهمه لطفت

دکتر کوچلو

سلام... مبارکشون باشه.... راستی قالب جدید شما هم مبارک...[لبخند]