مدتی پیش کتابی خواندم از یک نویسنده ایرانی به نام : روانشاسی هنرمند که نام نویسنده اش را به خاطر نمی آورم .

در این کتاب و در اصول روانشناسی هنرمند - که گویا به نام همین نویسنده هم ثبت شده بود -، خصوصیات افراد هنرمند را توصیف کرده بود . مثل گیجی ، حواس پرتی ، نداشتن تمرکز ، عدم رضایت از خود و داشتن احساسات بد نسبت به خود و دیگران .

نویسنده محترم کتاب که روان پزشک بود عنوان کرده بود که دو سوم مردم جامعه هنرمند هستند و دارای این صفات . که البته دلیلی ندارد که این هنرمندان حتمن یک اثر هنری آفریده باشند . بلکه ممکن است تا آخر عمر در خلق یک تابلوی هنری یا نوشتن یک داستان کوتاه مانده باشند . به این ترتیب تمام رفتارهای عجیب و غریب انسانها توجیه می شد و گفته شده بود که شما هیچ چاره ای در پذیرفتن این رفتارها ندارید و بعنوان یک هنرمند - که ممکن است بی هنر هم باشد! - تا آخر عمر باید با آن بسوزید و بسازید .

این بود تا چند روز پیش که کتابی به دستم رسید از باربارا دی انجلیس به نام اعتماد به نفس .

برایم جالب و بسیار تعجب برانگیز بود که او تمام خصوصیات اخلاقی بالا را به عدم اعتماد به نفس نسبت می داد . و آن را به سه دسته رفتاری ، احساسی و معنوی تقسیم بندی کرده بود . و با بیان فوق العاده اش عنوان کرده بود که این خصوصیات و رفتارهای مشابه دیگر ناشی از عدم اعتماد به نفس ماست و اینکه به نوعی سعی می کنیم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم و مورد حمایت و دلسوزی دیگران قرار بگیریم . و در آخر کتاب راهکارهای موثری را برای برطرف کردن این نقائص ذکر کرده بود .

کشف و شهودی که در مقایسه این دو کتاب به آن نائل شدم، تفاوت در نوع نگرش به زندگی بین یک روانشناس ایرانی و آمریکایی بود . اینکه اولی مشکلات و موانع زندگی را در واقع به سرنوشت و ناتوانی انسان در تغییر آن نسبت داده بود و دومی او را کاملن مخیر دانسته بود در انتخاب نوع زندگی . اینکه فرد اول با دید شرقی یا تن پرورانه اش خود را از زیر قیود زندگی رها کرده بود و باربارا او را مسئول تمام مشکلات زندگی اش دانسته بود .

به نظرم اینجاهاست که مچ خودمان را بعنوان یک ایرانی می گیریم و می فهمیم که ابلوموفی بیش نیستیم و هنوز مانده است تا بفهمیم که کجاییم و کجا می توانستیم باشیم و کاروان رفت و ما در خواب و قلندر بیدار ...

 

* ابلوموویسم واژه ای ایست که برای توصیف خصوصیات ملی و اجتماعی یا فردی نوعی به کار می رود و آن بی حسی درمان نا پذیر شخصیتی فاقد نیروی اراده و اعتماد به نفس است .

 

 

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادله

به شهره : من قربان شما می روم و فداتون هم میشم . به نظرم بهتره این دختره رو زودتر شوور بدین و از شرش خلاص شین که همش کامژیوتر رو از شما می گیره ![نیشخند] به شهلا : دقیقن همینوطوره . به فریبایی : فریبا جونم منم همینطور . دوست دارم ببینمت . به سیدو : ما مخلص شما هم هستیم . [ماچ][چشمک]

نرگس

چی بگم؟؟؟ بازم بگم ما ایرانیها چنین هستیم و چنان؟؟ بعدشم اهاااااااااااااااااااااای عادله خانوم..تو که نیستی ببینی من از سر کار میام باید چقدر ترفند به کار ببرم تا مامان جان از پای کامپیوتر بلند شوند..یه شب من زود خوابم بردا ببین چه توطئه هایی میکنن ... من که بالاخره دستم به شما میرسه

ابلوموف

خوب چه اشکال دارد تـــا زمانی که فرصت داریم کارها رو به عقب بیاندازیم. یـــــابیهوده خودمان رو دلواپس ومضطرب انجام کارها نکنیم .[عصبانی][سوال] اصلا بهتر نیست ما به کناری برای نظاره بیاستیم و دیگران کارها رو انجام بدند.تازه از عواقب احتمالیش هم در امانیم.

مامان ستاره

می گم هر وقت خواستی گیس و گیس کشی راه بندازی من هستم[نیشخند]خوشم اومد از نوشته هات[قلب]موفق باشی خانوم خانوما

نمی دونم

من فکر می کنم این نویسنده ی ایرانی که تو نامش را هم به خاطر نداری می توانست هر ملیت دیگری هم داشته باشد.

خاطره

مقایسه جالبی بود دوست دارم اون کتاب رو بخونم شاید بعضی آدم ها رو درک کنم

امیر

موافقم باهات عادله صد در صد!با مداومت و پیگیری میشه هر مساله ای رو اصلاح کرد

ایلیاد

قبل از هرگونه سلام و تعارف و تبریک سال نو اول بگو ببینم چه بلائی سر لینک من آوردی؟ اسمم کجاست؟ درسته غیبتم طولانی شده ولی مفقود الاثر نشده ام که به این سرعت اسمم رو حذف کردی. عیب نداره سال نو مبارک همراه با آرزوی بهترینها[گل] منم رفتم که خودم رو بکشم ( منظورم وزن کردن نیست میخوام خودکشی کنم[عصبانی] )

ایلیاد

راجه به متنت نمیتونم نظری بزارم چون راستش سنگین بود و متاسفانه من هیچی نفهمیدم[خجالت]

حسام

سلام. دوست عزیز به روزم. خوشحال می شم اگر تشریف بیارید. موفق باشید[گل]