تا زمانی که کتاب خوبی باشد برای خواندن ، من همچنان به حیات نباتی ام ادامه می دهم .

ساعت شوم مارکز تمام شد و حالا مونالیزا را می خوانم از پیر لامور .

گمانم اگر ما هم یکی از آن دایه ها داشتیم که وقتی بچه بودیم هر روز با گلاب استحماممان می کرد و آنهمه لیلی به لالایمان می گذاشت ، الان مونالیزایی بودیم برای خودمان و داوینچی یی پیدا می شد و جاودانه مان می کرد !

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیچکس

سلام.چطوری؟ متنت خیلی باحال بود.مونالیزا شدن؟؟؟ خوب اگه بدون حمام و حمام گلاب مونالیزا بشی خوبه.

ابلوموف

یادم باشه بیام کتاب ازت قرض بگیرم[لبخند]

نسیم

اگه زندگی مثل کتابا بود که دیگه غصه ای نبود خانومی

حاج اقا چغندر

ببینم تو کار و زندگی نداری دختر .. همش هی کتاب میخونی ؟؟؟ بیا بازی ...

ترانه

جان شیفته رو خوندی؟ اگر نخوندی بخون. چندین جلد قطوره و مدتها تغذیه ات میکنه.[لبخند]

عادله

به ترانه : بله خوندم عزیزم .

رها

آخ که من همیشه آرزوی ملکه شدن رو داشتم! و همیشه دلم می خواست مانند مادرم شاهزاده بودم!‌ و هر روز صبح یکی موهایم را شانه می زند و در وان شیر می خوابیدم و کلی لباس های تور توری و چین چینی و قشنگ داشتم!‌‌ کامنت بی ربطی بود اما یک تکه نوشتت منو یاد این آرزوی دوران کودکی ام انداخت!‌

آتوسا

زندگی نباتی! آه که چقدر ازش بیزارم......

فاطمه

موافقم.منم دارم همین رمان رو میخونم و به نظرم گل گفتی![تایید]