برای صمد

چند ساله بودم یادم نیست . اما هر چه بود انگار تازه خواندن یاد گرفته بودم و خوشحال از اینکه خودم می توانم کتاب بخوانم و بروم در آن اتاقک روی پشت بام خانه مادر بزرگ که زمانی اتاق دایی ام بود و کتابهایش برخلاف پدر از طوفان آن زمان جان سالم بدر برده بود .

با قصه های صمد شروع کردم .

یک روز تلخون بودم که آه می کشید و آه می آمد و او را می برد و  ۲۴ساعت در خواب و بیداری همراه با پسرکی که دلش آن شتر پشت ویترین را می خواست . اما بیشتر از همه الدوز بودم که با عروسک سخنگویش در پستو دور از چشم زن بابا حرف میزد و آخرسر هم با کلاغها رفت به شهرشان .هنوز هم وقتی هلو می خورم یک هلو هزار هلو یادم می آید و آن درخت که دیگر بار نداد .و هیچ وقت نفهمیدم چرا ماهی سیاه کوچولو از شکم ماهیخوار نجات پیدا نکرد ...

.

پ.ن.: 2 تیر سالگرد تولد صمد بهرنگی بود . اگر ارس او را نمی برد، امروز ۶۷ ساله بود . 

 

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم نویسنده

[گل]

عادله

به حسین : منظورم همون شتره بود که از بس گنده بود توی ویترین جا نمی شد و می ذاشتنش کنار خیابون ![چشمک]

محمد

این روزها همه حالشون گرفته‌سف شما چطور؟

محمد

ف در کلمه‌ی گرفته‌سف، همانا وبرگول می‌باشد که به علت عدم نگه داشتن کلید شیفت به دان صورت نگاشته شد

نوید

سلام.اول باید بگم یاد صمد بهرنگی گرامی.در ضمن کامنتتون کاملآ در ارتباط بود من این[وری می فهمم که دنیای ما از درون وتفکر ما شول می گیره[گل][لبخند]

رضا آشوری

سلام ممنون از لینکی که به سایت من دادی عادله ی عزیز

نرگس

اولین کتابی که از صمد بهرنگی خوندم ماهی سیاه کوچولو بود... و بعد از تموم شدنش چه احساس شجاعتی بهم دست بود..حیف که بچه بودم و حیفتر اینکه الان بچه نیستم... ببینم تو چه اته باز؟؟‌یه چند روز ازت غافل شدما :دی

ابلوموف

خوب یادمه مامان بزرگ نمی گذاشت من برم اون بالا آخی یادش بخیر!

شاهین

هی رفتم اومدم دیدم این حرف رو نزنم نمیشه..ولی اون ادم رو مطمئنی رود ارس برد؟

عادله

به شاهین : مرگ صمد مشکوک بود و حرفهای زیادی پشت سرش داشت . ولی به هر حال ارس هم نقش داشت ...