هجوم سی سالگی

چند روز پیش یک پست سوزناک نوشته بودم و آماده کرده بودم برای امروز . از آن نوشته ها که دل سنگ را هم آب می کند .

ولی امروز یک جورهایی شد که به این انجامید که آن نوشته ها را اینجا نگذارم .

اولش اینکه مامان و بابا و خواهرکم برایم جشن کوچکی گرفتند ( البته یک روز جلوتر )و تعدادی از دوستان را دعوت کردند . شامی بود و کیکی و ساز و آوازی و قر و قمبیلی !

بعد از سالها روز تولدم حالم گرفته نبود و دلم نمی خواست بمیرم .

هدیه گرفتن همیشه خوب است خصوصن اینکه بدانی از سر رفع تکلیف و اجبار نبوده است . و مهمتر از همه اینکه بالاخره من صاحب یک عروسک موکاموایی شدم !

.

و اما دومین اتفاق که حالم را بهتر کرد این بود که امروز در ساعت 2 و 19 دقیقه بعد از ظهر یک فرشته که بالهایش را انگار گم کرده بود سراغم آمد .صبوری کرد و دستم را گرفت و پله پله مرا تا اعماق لابیرنت درونم برد . آنقدر رفتیم و رفتیم که همه ترسم این بود که نتوانیم برگردیم .

اما به سلامت برگشتیم . و آخرش در مشتم چیزهایی داشتم که مدتها بود به دنبالشان بودم .آدرس تمام آن گیرهای درونی .

تجربه عحیبی بود . هیج وقت در خودم اینهمه غور نکرده بودم . و هیچ وقت خود را اینهمه نزدیک با کودک ترسان درونم ندیده بودم .

.

احوالاتم در آغاز سی سالگی مثل کسی است که در برف گیر افتاده است . خوابیدن همان و یخ زدن همان . هر دم باید حواسم به خودم و اینکه لبه چه پرتگاهی ایستاده ام ، باشد .

خوب حس خوبی نیست که آدم در سی سالگی اش در نقطه صفر باشد .اینکه بفهمد چقدر راه را اشتباه آمده است و کلی اش را باید برگردد و دوباره راه را پیدا کند .

ولی شاید اگر بتواند ته دلش قدری امیدوار باشد که اگر خیلی سعی کند می تواند تا حدودی اوضاع را روبه راه کند ، احساس بهتری پیدا خواهد کرد .

.

در این سی ساله آدمهای زیادی به زندگیم آمدند و رفتند .آدمهایی که دوستشان داشتم و هرگز نفهمیدند و آنهایی که دوستم داشتند و نخواستم .

کسانی بودند که در حقم بدی کردند و کسانی که من در حقشان . خوشحالم از اینکه تا این لحظه از نیمه شب که اینها را می نگارم کینه احدی در دلم نیست .و آرزومندم کسی در این دنیا نباشد که ته دلش بگوید گور بابای عادله !

.

به کودک درون : آرام باش و نترس . من در کنارتم .

.

به عادله بزرگ سال : عزیزم تولدت مبارک . از این به بعد بیشتر دوستت خواهم داشت .

.

تشکر ویژه نوشت : دوست جانم زندگی چراغانی را برایت آرزومندم . موکدن از تو می خواهم که به پشتت درست میان دو کتف دست بکشی و جای مانده از بالهایت را پیدا کنی .

 

 

/ 20 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهلا

زادروزت نیز همچنین [قلب][گل][ماچ]

شهلا

آرزو می کنم 85 سال دیگر هنوز تندرست و شاد و پیروز زندگی کنی [ماچ][گل]

ترانه

اول از هم تولدت مبارک. بعد هم اون فرشته رو اگر دیدی شماره آدرس منو بهش بده باهاش خیلی کار دارم.[لبخند] ببین ،تصورکن 10 سال گذشته و تو پشت سرتو نگاه میکنی و آرزو میکنی که به عقب برمیگشتی یعنی به همین روزهای سی سالگی.فکر کن که این اتفاق افتاده و این 10 سال بهت هدیه شده،پس خوشحال باش. کودک درونت رو هم از قول من ببوس اینجوری[ماچ]

چهار ستاره مانده به صبح

خانوم مهربونم ... عادله‌ي عزيز ... سي‌سالگي‌تون مباركا باشه ... ان شا الله سيصد سال زنده باشي ... بودنت شادي‌افزاست ... هميشه بماني ... هميشه شاد

مونیکا

سلام هووی نازم تولدت مبارک خانم.بابا ای ول سی سالگی منم دارم یواش یواش نزدیک می شم بهش[چشمک] ایشالله هیچوقت دلت نگیره[گل]

محمد

تبریک تبریک مبارک! به قول شاعر: دست بزنید شادی کنید امشب شب تولده!

Atoosa

تولدت با تاخیر مبارک. به سرزمین سی‌سالگی خوش اومدی!