اینجا نشسته ام و فکر می کنم که در جواب دعوت جناب کربلایی حاج آقا چغندر به بازی 24 ساعت آخر عمر چه بنویسم .

مارکز در ساعت شوم می گوید :" زندگی چیزی نیست جز یک سری فرصتهای پیاپی برای زنده ماندن" . و این 24 ساعت ، آخرین فرصتی است که به من داده خواهد شد و باید ببینم چه کارهایی بوده که در طول عمرم دوست داشته ام انجام بدهم ولی نتوانسته ام .

مثلن شاید دلم بخواهد به تلافی اینهمه رژیم و کم خوری دلی از عزا در آورم و تا دلم می خواهد پیتزا و چیز برگر و سیب زمینی سرخ کرده و آیس پک بخورم . ولی مگر معده آدم چقدر گنجایش دارد ؟ مطمئنن بعد از دو سه برش پیتزا حالم بد می شود و باید بی خیال بقیه اش بشوم .

شاید هم بخواهم عقده گشایی کرده و با بلوز و شلوار بروم توی خیابان و دوچرخه سواری کنم . اما مطمئنم به دردسر بعدش و شنیدن آنهمه متلک نمی ارزد و بهتر است حداقل یک روز آخر عمر را از این نظر آرامش داشته باشم .

اگر قرار است روز بعدش بمیرم پس خریدن لباسهای جورواجور هم فایده ای ندارد .

حیف که یک روز کمتر از آن است که بشود به جاهایی که دوست دارم و همیشه آرزوی دیدنشان را داشته ام بروم . گذشته از آن اگر پول و امکاناتش بود قبلش می رفتم و دیگر آرزویشان به دلم نمی ماند .

از آنجایی که یاد مرگ قریب الوقوعم و جهان دیگر و عواقب پس از آن می افتم نمی توانم هیچ کار خفنی بکنم و حالش را ببرم !

ممکن است به ذهنم برسد که بروم و از تمام کسانی که رنجاندمشان و حقی برگردنم دارند طلب بخشایش کنم . اما این هم عملی نیست . اوه فکر کن اینهمه آدم . چطوری تک تکشان را پیدا کنم ؟ پس بهتر است اصلن به این مسئله فکر نکنم .

در اینجا ممکن است ترس از مرگ سراغم بیاید و نادم و پشیمان کنج عزلت گزینم و بر عمر تلف کرده تاسف بخورم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده بشویم و این بیتها مناسب حال خود بگویم* :

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنی نمانده کسی

ای که خیر سرت اینهمه عمر کردی و هنوز در خوابی

برو بمیر که این یک روز هم در نمی یابی *

و اینجاست که از شدت گریه و تالم بسیار به حال اغما فرو می روم و روز تمام می شود و در همان حال به عالم باقی می شتابم ...

.

و در همین لحظه است که با صدای مادر جان از خواب بیدار می شوم که می گوید : عادله عادله پاشو دیگه چقدر می خوابی ! و من می مانم و این فکر که یک روز کشدار دیگر آمد ...

.

پ.ن.*:ستاره ها از سعدی است ! من فقط یک بیتش را دستکاری کرده ام. برای اطلاعات بیشتر رج .ک. به گلستان سعدی - مقدمه .

/ 24 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادله

آقا یا خانمی که اسمش را نمی دانم : من کامنت شما رو پاک کردم ؟ مطمئنید ؟ شاید اشتباهی شده ؟

رضا قاری زاده

این رسمن کپی برابر اصل 24 ساعت فلاکت بار آخر زندگی همایونی ماست البته غیر از بخش متلک هاش ... راستی چرا فونتت اینقدر درشته ؟![قهقهه]

نسیم

با این همه فکر 248 سال از عمرت گذشت...همیشه همینه

سیدو

خدا خفت نکنه دختر. به این یک تیکه اش که رسیدم از حنده ترکیدم. خیلی بانمک و زیبا نوشته بودی . ای که خیر سرت اینهمه عمر کردی و هنوز در خوابی برو بمیر که این یک روز هم در نمی یابی * ------ قاعده هم همین است اون که یک عمر را استفاده نکرده یا بلد نبوده استفاده کنه اون یک روز را هم از دست خواهد داد.

کتایون

من توی بیست و چهار ساعت آخر هم باید همه ش نگران مادرم باشم...[ناراحت]

رضا

کسی که از بقیه استفاده نکرده همون بهتر که برود بمیرد که این 24ساعت رو هم در نمی یابد ... [دست][قهقهه]

سعید

سلام عادله خانم شما هنوز جوانید جوانها باید به زندگی فکرکنند نه به فکر اینگونه مسائل خدا ما را آفریده که زندگی کنیم نه اینکه همیشه به خط پایان فکر کنیم آدم وقتی آزارش به کسی نرسه در زندگی لازم نیست که چنین فکرهائی بکند ببخشید ولی یک عده هستند که همش می خواهند دل جوانان را با اینگونه صحبتها پژمرده کنند نباید شما که جوانید و سرزنده و شوخ طبع وزیبا نویس به حرف این افراد گوش کنید زندگی از آن آنانی است که بهش فکر می کنند روز خوش شاد باشید[گل][گل]

ایلیاد

حیف یه روز فرصتی که به تو دادن همش رو حروم کردی[زبان]

ایلیاد

لااقل دوتا خلاف سنگین و اساسی میکردی[شیطان]

ایلیاد

ضمنا حیف روزای خوب زندگی نیست که آدم اونها رو با رژیم غذائی خراب کنه آخه تو این دوره زمونه چه لذتی بالاتر از خوردن و پرخوری پیدا میشه. من الان از 100 کیلو هم زدم بالا ولی بازم عاشق خوردنم و حاضر نیستم این تفریح رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم (البته یه ذره بالاترم نه خیلی ها )