مدتی پیش بود که به کشفی در مورد خودم نائل شدم . همیشه برایم سوال بود که چرا از کودکی تا بحال هیچ وقت ( گلاب به رویتان ) در دستشویی را کامل نمی بندم ! بعد از تعمق و غور در احوالاتمان بود که کشف نمودیم که از مکانهای کوچک و در بسته و گیر افتادن در آنها می ترسیم و این ترس از طفولیت تا بحال با ما بوده است .

مثلن وقتی قایم باشک بازی می کردیم و من می رفتم توی کمد قایم می شدم و در را می بستم ، دل پیچه می گرفتم . که این دل پیچه خود یکی از نشانه های ترس در من است .

وقتی می گویم مکان کوچک در بسته شامل آن وسیله مسخره دلهره آور هم می شود که نامش را گذاشته اند آسانسور ! البته به کوچکی موضع و بسته بودن مکان ، اضافه کنید تمام آن اخباری که راجع به گیر کردن آدمها ی بیچاره در آسانسور یا سقوط آن می شنویم .

در ولایت خودمان ساختمانها آنقدر بلند نیست که بخواهند از آن استفاده کنند . فقط منزل عمه جانمان یکی از آنها را داشت که بیشتر ترجیح می دادیم چشممان کور چهار طبقه را پیاده گز کنیم تا اینکه بخواهیم سوارآن شویم .

حالا که پایمان به شهر ! رسیده است هر بار که می خواهیم سوار آسانسور شویم ، هر چه که دعا بلدیم می خوانیم و فوت می کنیم به خودمان و در و دیوار آن و با سلام وصلوات و هزار نذر و نیاز پایمان را داخلش می گذاریم و بعد از اینکه به سلامت بیرون رفتیم نفسی به آسودگی می کشیم که این بار به خیر گذشت .

.

پ.ن. حالا من یک چیزی گفتم ، شما جنبه داشته باشید لطفن !

.

چ.ن. وقتی جنون ادواری ام عود می کند، باید یکی باشد که دست و پایم را محکم ببندد و تمام وسایل ارتباط جمعی را از من دور کند!

/ 27 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاطفه

عادله جان از هيچ چيز نترس که خدای نکرده بلا سرت مياره مثلا ممکنه توی آسانسور دستشوييت بگيره و يا توی دستشويی يه هو ببينی سر از آسانسور در بياری من تو اين شرکته که استخدام شدم هر روز يعنی تقريبا ۲ ماه اول هفته ای ۴ روز آسانسور خراب بود و هنوزم بهش اطمينان نيست که ازش سالم در بيای ولی چاره ای نيست چون ما طبقه هفتميم! م ی فهمی يعنی چی! هر بار به ۴ ام ميرسيدم باقيشو ۴ دست و پا می رفتم! تعبير خوابت خيلی خوب بود برات آف گذاشتم اگه نرسيد بت بگو تا بهت بگم که همينجوری الکی داری منبع زنده و آگاه شدن آدمی می شی

مونيکا

سلام بچه تهرونی چطوری؟ نه خداييش تو کامنت دونيو ببندی بيتره ها.آخه کلی می نويسی بهد پ.ن می زنی که چی ملت ساکت؟؟؟ حالا يکی نيس بگه نه تو خيلی رعايت می کنی؟ بزرگ می شی مادر ترسات يادت ميره .بنده که جز از خودم از هيچی نمی ترسم تنبلم خودتی.اينو پيشاپيش گفتم اومدی اونورا می دونم می گی

Farshooshtar

خوب شد که در درسترس اينجانب نبوديد!!!

خاطره

سلام طبيعيه.... من هم که سر از شهر در اوردم کارم شده با آسانسور و پله برقی بالا رفتن پله برقی که هيچ در مورد اسانسور هم نگران نيستم چون اگه گير کنه در دانشگاه سوه جالبی ميشه

امير

حيف که کم جنبه دارم و الا چه سوژه ای ميشد اين پست

سيدو

ببينم يعين از قبرم می ترسی؟

سيدو

آخه عادله جووووووووووووووووووووون تو کی می خوای ياد بگيری که نبايد از يک خانم متشخص ، با کلاس ، خوشگل ، ناز و مامانی اون هم مثل من سنشون بپرسن ؟ آره نه کی می خوای اين چيزا رو ياد بگيری؟

سيدو

مامانم به من ياد داده هميشه سوالامو بپرسم . تازشم می گن ندانستن عيب نيست نپرسيدن عارو ننگ است . و تازه ترشم میگن برو کار ميکن مگو چيست زندگی .

محمدرضا

تو که جنبه ی مارو می دونی اینا چیه می نویسی؟! در ضمن در وبلاگتم بازه دیگه معلومه!!! با اون چ ن خیلی حال کردم منم این جوریم البته نه زیاد ماهی فقط 29 روز